تبلیغات
. . . - نوبل
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

نوبل

"به نام حق"

 



نوشته شده توسط :مینا نمازی
دوشنبه 16 خرداد 1390-11:35 ب.ظ
نظرات() 

How do you get Achilles tendonitis?
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:28 ب.ظ
Hello! I simply would like to offer you a big thumbs up
for the excellent information you've got right here on this post.
I'll be returning to your website for more soon.
leanorarosato.wordpress.com
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:33 ب.ظ
I was very pleased to find this website. I need to to thank you for ones
time for this wonderful read!! I definitely savored every part of it and I have you saved to fav to check out new information on your
website.
Dian
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 03:37 ق.ظ
bookmarked!!, I love your web site!
Frank
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:23 ق.ظ
Every weekend i used to pay a visit this site, as i wish for enjoyment,
for the reason that this this web page conations
truly fastidious funny information too.
manicure
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:30 ق.ظ
That is a good tip especially to those new to the blogosphere.
Brief but very precise info… Appreciate your sharing this one.
A must read post!
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:11 ق.ظ
This site was... how do I say it? Relevant!! Finally I've found something that helped
me. Kudos!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:02 ب.ظ
I visited various websites except the audio feature for audio songs present at this web page is actually fabulous.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:20 ق.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for
BHW
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 02:41 ب.ظ
Hey would you mind letting me know which webhost you're working with?

I've loaded your blog in 3 completely different web browsers
and I must say this blog loads a lot quicker then most.
Can you suggest a good hosting provider at a honest price?
Many thanks, I appreciate it!
نعمت روزپیکر
دوشنبه 30 خرداد 1390 10:17 ب.ظ

وب قشنگی داری
مجتبی
دوشنبه 30 خرداد 1390 08:49 ق.ظ
می گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند.

پیر زنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کج باشد.

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید و فشار بدهید.

معمار، در زمانی که مناره را فشار می دادند، مدام از پیر زن می پرسید: مادر، درست شد؟

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت.

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند؟

معمار گفت: اگر این پیر زن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم.

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم.
====================================
سلام آپم بدو بیا.
حمیدرضا نیری(مانی)
جمعه 27 خرداد 1390 10:34 ب.ظ
سلام و عرض ادب دوست عزیز
به خوانش غزل تازه ی " خونِ سیاووش" بااحترام دعوتید
چهارشنبه 25 خرداد 1390 05:51 ب.ظ
سلام مینا جون شعرت رو خوندم زیباست تشبیه جالبیه این که بگی دلم تنگ شده این شاعر خیاط نیست اما اگه میگغتی دلم تنگ شده برای ابعاداحساسم بهتر بود یا یه چیز دیگه که پاراگراف اول رو به پراگراف دوم وصل کنه
مجتبی
شنبه 21 خرداد 1390 12:20 ب.ظ
نحوی در كشتی بود. ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده‌ای؟

گفت: نه.

گفت: نیم عمرت برفناست.

روز دیگر تندبادی پدید آمد، كشتی می‌خواست غرق شود. ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته‌ای؟

گفت: نه.

گفت: كل عمرت برفناست!

مهشید
جمعه 20 خرداد 1390 02:18 ب.ظ
"شاید دلم تنگ شده
شاید دلم تنگ شده

دلم حق دارد تنگ شود

بیچاره نمی داند این شاعر خیاط نیست

نمی داند تمام خیاط ها از شهرش کوچ کردند

و ثانیه هایی چینی وارد ساعت این کشور شده است..."

مینای عزیزم...
ترنج من
زیباتر از همیشه مینویسی و روز به روز زیبگونه تر
ایهام های متناسبی به کار میبری هرچند احساست گاهی اینقدر ژرف و فراتر از واژه هاست کهایهام هات به هم میپیچند....
عزیز دل من
ترنج من
ساعت های چینی / به شاعرنگی و خیاط بودن شاعرت ربطی نداره
یه وتاه ی مناسبی بذار جای این عزیز دلم...
....
دلت که تنگ میشود منتظر باران باش
دعای باران بخوان و به امید اجابت آرزوهایت تا وسعت شعور یک قطره پرواز کن در حجم مطوب اشک فرشتگانی که به خاطرت دست به دعا شدند
دل تنگ که میشوی عاشق باش اما نگذار فاصله ها دلت را تنگ کنند
...شـــــــــــــــــــــــاید حق داشته باشی؟؟:دی


پاسخ مینا نمازی : مرسی عزیزم..
بودنت اتفاق خوبی ست در حوالی شعرهایم...
همیشه باش...
م.نهانی
پنجشنبه 19 خرداد 1390 08:03 ق.ظ
با درود.
به روزم با چند کار کوتاه.
و شما دعوت هستید.
پری زهرا
چهارشنبه 18 خرداد 1390 02:29 ب.ظ
جغرافیای زخمی
چهارشنبه 18 خرداد 1390 09:02 ق.ظ
شعر خیلی قشنگی بود
كلاً هر روز بهتر از دیروز
پاسخ مینا نمازی : ممنون هم شهری..
مجتبی
چهارشنبه 18 خرداد 1390 07:43 ق.ظ
در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد. سپس یک بادکنک آبی و همین طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.

پسرک سیاه پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت:

پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد.

دوست عزیز من، زندگی هم همین طور است و چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظاهر آنها نیست. مهم درون آدم هاست که تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم می شود.
رحمانی
سه شنبه 17 خرداد 1390 04:34 ب.ظ
کشتیهام دارن غرق میشن ...
مجتبی
سه شنبه 17 خرداد 1390 08:43 ق.ظ
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

او گفت: ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نیفتی.

گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست. تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

==========================================
سلام آپم بدو بیا که این آپ مهمیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر