تبلیغات
. . . - روزنه
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

روزنه

"  به نام حق "

 



نوشته شده توسط :مینا نمازی
دوشنبه 2 خرداد 1390-04:22 ب.ظ
نظرات() 

What do you do for a sore Achilles tendon?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:10 ب.ظ
This is a topic that's close to my heart... Thank you! Exactly where
are your contact details though?
waltchech.weebly.com
شنبه 21 مرداد 1396 05:19 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my kids. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and
said "You can hear the ocean if you put this to your ear."
She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I had to tell someone!
What causes pain in the Achilles tendon?
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:15 ب.ظ
It's enormous that you are getting thoughts from this article as well as from our argument made at this place.
hensleywopyoultcn.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 05:45 ب.ظ
Hello! I understand this is somewhat off-topic but I needed to ask.
Does operating a well-established blog such as yours require a lot of work?
I'm completely new to running a blog but I do write in my diary every day.
I'd like to start a blog so I can share my experience and views
online. Please let me know if you have any kind of recommendations or tips
for new aspiring bloggers. Thankyou!
http://absentdoctrine900.exteen.com/
دوشنبه 9 مرداد 1396 04:10 ب.ظ
Hi it's me, I am also visiting this website regularly, this web site is actually
good and the viewers are actually sharing fastidious
thoughts.
aracelisbath.jimdo.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:20 ق.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's hard to
get that "perfect balance" between user friendliness and visual appearance.
I must say you have done a very good job with this.
Also, the blog loads very fast for me on Safari. Excellent Blog!
BHW
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 09:58 ب.ظ
Very energetic blog, I liked that a lot. Will there be a part 2?
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:50 ق.ظ
Hello, I do believe your web site could possibly be having internet browser compatibility
problems. Whenever I look at your blog in Safari, it looks
fine however, when opening in I.E., it has some overlapping issues.
I simply wanted to provide you with a quick heads up!
Besides that, great website!
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 05:33 ق.ظ
hello there and thank you for your information – I've definitely
picked up something new from right here. I did however expertise several technical points using this website, as I
experienced to reload the site a lot of times previous to
I could get it to load correctly. I had been wondering if your web hosting is OK?
Not that I am complaining, but sluggish loading instances times will often affect
your placement in google and could damage your quality score if advertising and marketing
with Adwords. Anyway I'm adding this RSS to my e-mail and
could look out for a lot more of your respective exciting content.
Make sure you update this again very soon.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 01:22 ق.ظ
It's in reality a great and useful piece of information. I'm glad that you just shared this useful
information with us. Please stay us up to date like this.
Thanks for sharing.
raha
شنبه 21 خرداد 1390 07:30 ب.ظ
مثل خودت زیبا و لطیف بود...
3date 3efid
جمعه 20 خرداد 1390 12:22 ق.ظ
به به آفرین
خوب بود جه زیبا حسی که تا ابعاد قلبم ادامه دارد
جمع کن شعر نیست
مسخره بازی شدی شاعر شاعر ملی
پاسخ مینا نمازی : شما اگه دنیای شاعری چیزی میدونستی،
به جای این حرفا،شعرمو نقد می کردی
اصلا شعرو واسم تعریف می کردی..
اما از ادبیات نوشتنت پیداست که....
ترسو هم که هستی
ترسیدی اسمتو بنویسی موقعیتت به خطر بیافته:دی
مصطفی
چهارشنبه 18 خرداد 1390 04:12 ب.ظ
چرا داری تو این دنیا زندگی میکنی!!!!!!!! (بدو بیا, اما نظر یادت نره )
مجتبی
دوشنبه 16 خرداد 1390 01:16 ب.ظ
این مثل در رابطه با کسانی به کار می رود که بی سواد صرف هستند، معرفت ندارند و تشخیص آنها تا آن اندازه ای ضعیف است که حتی دو کلمه ساده « هِر» و « بِر» را که شبانان می شناسند و محل به کار بردن آن دو را نیز می دانند از هم تمیز نمی دهند.

صدای « هِر» برای طلبیدن و خواندن گوسفندان است و صدای « بِر » با لهجه و آهنگ مخصوصی که فقط شبانان می توانند ادا کنند برای دور کردن و به جلو راندن گوسفندان به کار می رود. چوپانان ورزیده و کارکشته به تمام صداهای چوپانی واقف هستند ولی دو صدای «‌ هر و بر » را هر چوپان تازه کار و مبتدی هم می داند و باید بداند زیرا « هر و بر » در واقع الفبای اصطلاحات چوپانی است و فراگرفتن آن حتی برای بچه چوپان ها نیز دشواری ندارد.

پس در این صورت اگر کسی هیچ نداند به مثابه نادانی است که از فرط بی شعوری و بی استعدادی هِر را از بِر تمیز ندهد.

به همین جهت عبارت بالا ابتدا در منطقه غرب و رفته رفته در سراسر ایران مصطلح گردیده در ادبیات ایران نیز رسوخ پیدا کرده است چنان که باباطاهر گوید:

خوشا آنانکه هر از بر ندانند نه حرفی در نویسند و نه خوانند
داود مرادی
شنبه 14 خرداد 1390 03:08 ق.ظ
درود مینای عزیزم
با یك شعر به روزم
با احترام دعوتید.

تندیس تك ... مریم
جمعه 13 خرداد 1390 11:27 ق.ظ
سلام مینا جونم خوبی عزیزم ؟

بازم مثل همیشه نوشته هات عالی بود

دلم برات حسابی تنگیده ولی بعد از امتحانا باید یه برنامه بزاریم همدیگر ببینیم عزیزم

دوستت دارم

پاسخ مینا نمازی : سلام گلم،منم همین طور..
حمیدرضا نیری
پنجشنبه 12 خرداد 1390 01:36 ب.ظ
سلام دوست
به خوانش غزل تازه ی من
" به پای چله نشین"
با احترام دعوتید
ن - مسافر
پنجشنبه 12 خرداد 1390 02:19 ق.ظ
سلام دوست عزیزخانم مینا
بخاطر فرار از بهانه جویی های دل ، خودرا باپستی به روز کرده ام
حضورت آرامش خیالی خواهد بود برایم

با مهر
مجتبی
سه شنبه 10 خرداد 1390 12:52 ب.ظ
زن و شوهر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، این جوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا می شه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا می شه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط این که کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
پری زهرا
یکشنبه 8 خرداد 1390 12:02 ب.ظ
safa
شنبه 7 خرداد 1390 04:14 ب.ظ
link kardametoon

مجتبی
پنجشنبه 5 خرداد 1390 09:56 ق.ظ
روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری احساس برتری می كرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در حال عبور است و كتی به تن دارد. باد گفت من می توانم كت آن مرد را از تنش در آورم. خورشید گفت پس شروع كن .باد وزید و وزید. با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت مرد می كوبید. در این هنگام كه مرد دید ممكن است كتش را از دست بدهد ، دكمه ی كتش را بست و با دو دستش محكم آن را چسبید. باد هر چه كرد نتوانست كت را از تنش خارج كند و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت عجب آدم سرسختی بود ، هر چه سعی كردم موفق نشدم .مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی . خورشید گفت تلاشم را می كنم وشروع كرد به تابیدن . پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد .

مرد كه تا چند لحظه قبل سعی در حفظ كت خود داشت ، متوجه شد كه هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست . دید از آن باد خبری نیست ، احساس آرامش و امنیت كرد . با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تن داشته باشد نیست . بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود . به آرامی كت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر مهر و محبت كه پرتوهای خویش را بی منت به دیگران می بخشد از او كه به زور می خواست كاری را انجام دهد بسیار قوی تر است .
مجتبی
پنجشنبه 5 خرداد 1390 09:50 ق.ظ
یكى در پیش بزرگى از فقر خود شكایت می كرد و سخت می نالید. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی ‏كنم.

گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می کنى؟

گفت: نه.

گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟

گفت: هرگز.

بزرگ گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكایت دارى و گله می کنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش ‏تر و خوشبخت ‏تر از بسیارى از انسان ‏هاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش ‏تر از آن است كه دیگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر این همه را به جاى نیاورده، خواهان نعمت بیش‏ترى هستى؟
رحمانی
چهارشنبه 4 خرداد 1390 06:42 ب.ظ
برای تا ابد ماندن باید رفت...
گاهی به قلب کسی... گاهی از قلب کسی...

مهران
چهارشنبه 4 خرداد 1390 05:09 ب.ظ
شاعر از كوچه ی مهتاب گذشت... لیك شعری نسرود... نه كه معشوقه نداشت
نه كه سرگشته نبود
سالها بود كه دگر كوچه ی مهتاب خیابان شده بود....
پردیس
چهارشنبه 4 خرداد 1390 01:48 ب.ظ
دیوار ها طاقت غمم را ندارند...
آوار می شوند مدام...
safa
چهارشنبه 4 خرداد 1390 12:56 ب.ظ
ای که احساس مرا می دانی

بگشا چشم خمار آلودت

داودمرادی
چهارشنبه 4 خرداد 1390 07:23 ق.ظ
سلام مینا خانم
ممنون از حضورت
شعر خوبی بود با حسی لمس شدنی
امیدوارم کفه ی این معلق بودن به سمت خوبی سنگینی بکند
شاد باشی و تندرست.
رحمانی
سه شنبه 3 خرداد 1390 11:41 ق.ظ
بسیار وبت باحاله ........

لینکیدمت
دوس داشتی بلینکم .


لحظه ای خوب بیندیش تماشایی من!
كه شبیخون زده ای بر دل شیدایی من

چشم زیبای عسل گونه ی تو كافی بود
تا كه از من ببرد صبر و شكیبایی من

رفته از دست همه دار و ندارم چه كنم؟
دل من بوده همه هستی و دارایی من

چشم تو دار و ندارم همه را غارت كرد
حال بی دل چه كنم ماه اهورایی من!؟

سال ها منتظر لحظه ی اعجاز تو ام
رخ برافروز مهم برشب یلدایی من

چند وقتی تو نبودی كه ببینی چه گذشت!
بر سرم ، عشق من ای مظهر زیبایی من!

منتظر بودمت آن قدر كه از دست برفت
شور گل دادن و احساس شكوفایی من

حال، دیگر، كه تو باز آمده ای، با من باش
لحظه ای خوب بیندیش تماشایی من!
مجتبی
سه شنبه 3 خرداد 1390 10:30 ق.ظ
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می کنی؟

دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی.. فقط 200 تومان دارم، درحالی که گل رز 2000 تومان می شود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.

وقتی از گلفروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت:

مادرت کجاست؟ می خواهی ترا برسانم؟

دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 700 كیلومتر رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .
پاسخ مینا نمازی : چقدر قشنگ بود..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






نمایش نظرات 1 تا 30