تبلیغات
. . . - ...بهار زرد
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...بهار زرد

" به نام حق "

 



نوشته شده توسط :مینا نمازی
دوشنبه 4 بهمن 1389-11:09 ق.ظ
نظرات() 

How you can increase your height?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:35 ب.ظ
This excellent website truly has all the information I wanted
concerning this subject and didn't know who
to ask.
How do you strengthen your Achilles tendon?
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:48 ق.ظ
Very nice article, totally what I was looking for.
lorabaily.hatenablog.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 08:46 ق.ظ
I got this web page from my friend who told me on the topic of this
site and now this time I am browsing this web page and reading very informative articles or
reviews at this place.
cecilstutsman.pixnet.net
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 01:06 ق.ظ
Hi, its pleasant article on the topic of media print, we
all know media is a enormous source of facts.
manicure
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:13 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:54 ق.ظ
Hi there, I discovered your blog by way of Google while looking
for a similar subject, your website came up, it appears to
be like great. I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hi there, simply become alert to your weblog through Google, and found that it's really
informative. I'm going to be careful for brussels.
I'll appreciate for those who continue this in future.
Many other people might be benefited out of your writing.

Cheers!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:21 ب.ظ
Hi, I want to subscribe for this website to take most recent updates, thus where can i
do it please help out.
محسن
پنجشنبه 25 فروردین 1390 02:30 ق.ظ
_____$$$$$$$$________$$$$$$$$$_________
_____$$$$$$$$$$$___$$$$$$$$$$$$$_______
_____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$______
_____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$______
_____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$______
______$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_______
________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_________
___________$$$$$$$$$$$$$$$$$____________
_____________$$$$$$$$$$$$$______________
________________$$$$$$$_________________
___$$$___$$$______$$$_______$$$___$$$____
وبتون فوق العاده است دوست داشتی به منم سر بزن
حشمت آزادبخت
سه شنبه 24 اسفند 1389 06:24 ب.ظ
سلام عزیز.به روزم و چشم به راه..
داودمرادی
شنبه 21 اسفند 1389 02:17 ب.ظ
مجتبی
شنبه 21 اسفند 1389 09:44 ق.ظ
داستان عتیقه فروش و مرد روستایی

یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد. ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.
پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟
روستایی گفت : چند می خری؟
گفت : هزار تومان.
روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.

عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت : عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم.
روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال 5 گربه را فروخته ام!!


داود مرادی
جمعه 20 اسفند 1389 12:31 ق.ظ
" نیامدنت میآید " به دنیا آمد
درود مینا خانم
ضمن تبریك پیشاپیش سال نو و آرزوی روزهای شاعرانه
با احترام دعوتید به خوانش و نقد.

م.نهانی
جمعه 6 اسفند 1389 07:23 ب.ظ
با درود و احترام.
به روزم.
و دعوتید.
منیره حسینی
جمعه 6 اسفند 1389 02:11 ب.ظ
سلام

هرجمعه به روزم و الان هم منتظرتون
مجتبی
پنجشنبه 21 بهمن 1389 10:02 ق.ظ
روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر
نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با
احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد....

با حسرت به آنها
نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید!
پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی
از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.

ramin
شنبه 16 بهمن 1389 05:25 ب.ظ
با سپاس و دورود خیلی زیبا سرودین ممنون
مجتبی
شنبه 16 بهمن 1389 11:08 ق.ظ
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:...


بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ ( chat ) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

پروین عابدی
پنجشنبه 14 بهمن 1389 02:33 ب.ظ
"ساختار سپید تنهایی"

نقدی بر مجموعه‌شعر «از قصه تا هنوز» سروده‌ی پروین عابدی

سرکار خانم شیوا فرازمند





با سلام و درود

با احترام فراوان / دعوت به خوانش سومین نقد ...


مجتبی
پنجشنبه 14 بهمن 1389 10:39 ق.ظ
پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....


حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

مجتبی
پنجشنبه 14 بهمن 1389 10:37 ق.ظ
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ....

بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!
مجتبی
پنجشنبه 14 بهمن 1389 10:34 ق.ظ
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:...


۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم
مجتبی
پنجشنبه 14 بهمن 1389 09:16 ق.ظ
عاشق میان خود و معشوق فرقی قائل نیست...

مولانا حکایت شیرینی در وصف این مقام دارد و می‌گوید:"عاشقی به دیدار معشوق خود رفت و در زد.

معشوق پرسید کیستی؟ گفت: من. معشوق در را باز نکرد و گفت در این سرا فقط جای یک نفر است.

عاشق رفت و یکسال تمرین کرد که دیگر نگوید من هستم و دوباره به خانه معشوق بازگشت و چون

معشوق پرسید کیستی، گفت: پشت در هم تو هستی و معشوق در را باز کرد.


مجتبی
پنجشنبه 14 بهمن 1389 08:54 ق.ظ
بوسه عطریست كه از یك گل معطر متصاعد می شود و می توان گفت بوسه زبان عشق است و یا

اینکه بوسه ارمغان و هدیه عشق است به آنچه که ما عشق می ورزیم و به آن احترام و علاقه قائلیم!

بوسه هدیه خداوندی است برای زنده نگاه داشتن عشق. هر بوسه ای هدیه ای جدید است از جانب

پروردگار و طعمی جدید از عشق و محبت است ! چه كسی قابل بوسیدن است ؟ در یك كلام می توان

گفت كه هر كسی را كه دوست دارید و برای شما دارای قداست و احترام است قابل بوسیدن است و

بوسیدن نه تنها روشی برای ابراز علاقه است و راهی برای صمیمیت بیشتر و یكی شدن با كسی است

كه برایتان دوست داشتنی و عزیز است! شاید به این صراحت و بطور مطلق "بوسه" قابل تعریف نباشد

ولی بقول شكسپیر میتوان به این نتیجه اکتفا کرد که : بوسیدن مهر و امضای عشق است نسبت به

هر آنچه که عشق ورزیدنی است!
مجتبی
پنجشنبه 14 بهمن 1389 08:53 ق.ظ
روزی روزگاری دو تا عاشق دلسوخته بودن که خیلی همدیگه رو دوست داشتند. پسر هر روز برای دیدن آن دختر کل عرض دجله رو شنا می کرده. یه کار واقعا سخت؛ که اون به دلیل دیدن معشوقش انجام می داده . بعد از چند وقت که هر روز همدیگه رو میدیدند پسر به دختر می گه این خال سیاه که روی صورتت هست چهره ات را زشت کرده. دختر به پسر میگه از فردا دیگه به دیدن من نیا چون توی دجله غرق میشی. پسرپاسخ میده " « این چه حرفیه من شناگر ماهری هستم امکان نداره غرق بشم ».

دختر می گه « تو هرروز به عشق من میومدی ولی حالا دیگه عیب های منو می بینی و اون قدرت شنا کردن رو که از عشق می گرفتی نداری» پسره به اون حرف توجه نکرد و روز بعد هم طبق عادت رفت که رودخونه رو شنا کنه، دیگه چون اون عشق تو وجودش نبود غرق میشه .
adame rang paride
چهارشنبه 13 بهمن 1389 11:03 ب.ظ
اما دیگر هیچ قاصدکی
برای من نشانه نیست
عاشق نواز نبودی ع زی ز

ali bud,kheili ghashang.
mamnun k manam sar zadi.


:(
چهارشنبه 13 بهمن 1389 08:36 ب.ظ
mamnun ...
ایلیاتی
جمعه 8 بهمن 1389 12:36 ب.ظ
سلام
مرسی که منو بردی شیراز.......
با احترام - یک ایلیاتی
پردیس
پنجشنبه 7 بهمن 1389 01:28 ق.ظ
عاشق نواز نبودی عزیز..
دوسش دارم مرسی
sepideh
سه شنبه 5 بهمن 1389 11:57 ب.ظ
سلام مینا جون ...!!!!!

من دوست مریمم ..!!!!!!

مریم بهم گفت که وبت فوق العادس الان

که اومدم میبینم واقعا راست میگه .

خوش حال میشم بهم سر بزنی ..!!

مهشید
سه شنبه 5 بهمن 1389 07:04 ب.ظ
این رو هم تقدیم میکنم به خودت :
بادبادک دلم
در اوج حقیرش بود
که نخش پاره شد
و بر بام خانه ی تو افتاد
تو آن را برداشتی
و به رشته ی بی انتهای عشق بستی
و به آسمان فرستادی
از تو دور میشوم شاید
اما در دست تو می مانم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






نمایش نظرات 1 تا 30